تبليغاتX
حرفهای ته دلی
می نویسیم و حرف می زنیم با دیگران, چون انسانیم...

 

http://wecomewego.wordpress.com          

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 19:57  توسط مرجان | 

توده ی ابر کاغذی پاره شد

خرده هایش بر سر و رویمان ریخت

قطره های کاغذی تند سر خوردند و رفتند

رد پایشان ولی

روی مغزم

هنوز جا خوش کرده است.

 

***

***

 

بچه که بودم

حمام و صابون را

با هر چیزی عوض می کردم.

انگار شسته شدن

یک فاجعه بود.

حالا هر وقت

با چلاندن ابرهای سفید

می شوید خالق، مخلوق را.

و فضا پر می شود

از چشمان آبدار و لگدی بر هوا،

تماشا می کنم

مرور می کنم

بچگیم را.

 

مرجان

۱۵ جولای ۲۰۰۷

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 20:23  توسط مرجان | 
این کارت را برای تولد یکی از دوستانم درست کردم تا برایش بفرستم. پشت کارت برایش نوشتم که در نقاشیم می خواستم دنیا را به تصویر بکشم و اینکه هر کسی در دنیا مشغول به کاری هست. و هر کسی شخصیتی را دارد که می خواهد داشته باشد. یکی آدم خوشحالیست، یکی ناراحت و غمگین، یکی امیدوار، یکی آرام هست، یکی بی امید و نگران...امیدوارم در این روز تصمیم بگیری که خوشحال باشی.

 

دوستت، مرجان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 11:54  توسط مرجان | 

بچه دوست داشت بزرگ شود

و شد،

اما نه آن قدر

که این را بفهمد.

 

در بزرگیش هم کوچک ماند

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 0:34  توسط مرجان | 

دانه های خیس زردچوبه

هنوز به هم چسبیده

روی سطح داغ سوپ شناورند.

اینگونه لیک نمی شاید زیستن.

پروانه وار می توان شکل خود را بخشید،

رنگ خود را نیز.

یک سوپ لذیذ را

ماهیتی است دگر.

اتحادی می باید بود در کار.

گفتنش لیک بباید دشوار.

این را تنها می شود

در ظرف سوپ

دید و شنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 0:33  توسط مرجان | 
 

من به مدت یه ماه این دور و برها آفتابی نخواهم شد.

مرسی از همه ی کسایی که نظر دادن. من سر فرصت حتما جبران می کنم.

(۷ جون ۲۰۰۷)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 14:48  توسط مرجان | 

مدادم می دود چابکانه

روی کاغذ.

گفت

همه اش مداد به دست

خسته نمی شوی؟

بعد دویدن را از سر گرفت.

سه بار، چهار بار، پنج بار...

پاهایش در طول اتاق

در نوسان.

از خود می پرسم:

یک بازی تکراری!

خسته نمی شود؟

پاهایش و مدادم

می روند و می آیند،

فقط همین

به ظاهر.

در باطن، لیکن

هر گامی

برای خودش

یک گام است

(منحصر به فرد).

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 14:44  توسط مرجان | 

دوستی دوباره غمگین بود.

آه دو حرفش را جمع کرد

و نرم نرمک از لبانم بیرون جهید

 

دوستی دوباره غمگین بود.

اشک، خیسی چشمانم را کاهید

و به اندازه ی طولم دوید.

 

دوستی دوباره غمگین بود.

دقایقم را قلبم به او بخشید.

لبانمان دوباره خندید.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 22:54  توسط مرجان | 

از خودم:

 

چه عظمتی دارد خدا.

به یادم می آورد

مورچگیم را.

اشتباه نکن.

ترجیح می دهم مورچه ی او باشم

تا غول کس دیگر.

حتی مورچه ی او بودن هم سعادتیست

چه برسد به "صورت و مثال او" خلق شدن.

کلاهم کجاست؟

پرتش کنید هوا!

***

*** 

حس چسبناک و شیرینی ست

بنده ی او بودن.

خواستم تا می توانم جمع کنم.

گفتند ذخیره از برای چه؟

این همیشگی ست.

شاید توانستم کمکی کنم تا بقیه هم حسش کنند.

این تنها کاریست که باقی مانده.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 22:51  توسط مرجان | 

ستاره، از آن دور دست ها

در آبی درخشان آسمان

جلوه ها داشت.

انگار با حضورش

آسمان را آسمانی تر می کرد.

دیشب، در خواب

آن را در کف دستانم داشتم

اما ستاره ام دیگر نمی درخشید.

 

یادمان باشد اینگونه نیست که هر چه از دور درخشید، از نزدیک هم بدرخشد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 13:43  توسط مرجان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
فرض می کنیم این من هستم :)
بگذریم هر مطلبی که می ذارم از خودمه. اگه نباشه, ذکر می کنم.

نوشته های پیشین
خرداد 1387
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
پیوندها
یه دوست خوب
بهار خانوم واقعا بهار
وبلاگ جالب آقا خشایار
بشیر پارانویده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM